- نه داداشت خيلي بده
- چته شميم ؟خيلي داغوني؟
- امروز يه غلطي کردم ارميا گلت تا آخر وقت ازم کار کشيد. نامرد همه رفتن اما نمي ذاشت من برم ديگه گريم گرفته بود به خدا
- چيکار کردي مگه ؟
شميم همه ي ماجرا را براي الميرا تعريف کرد.الميرابلندبلند مي خنديد.
- ديوونه تو که به شيطون گفتي برو هستم جات!
- خب داداش جونت اين جوري رفتار نکنه ..اه اه عين برج زهرمار!
- اِ...بازتو به همه زندگي من حرف زشت زدي؟
- برو بمير !همه زندگي من! اوق......
- پاشو برو لباساتوعوض کن تا برات نسکافه وکيک بيارم کوفت کني
- خيرازجوونيت ببيني دختر
چنددقيقه بعد شميم ازاتاق خود بيرون آمد .الميرا وارد سالن شد.
- بيا بخور
- مرسي عمو اينا کجان ؟
- رفتن بيرون گشت زدن
- تنها تنها ؟
- آره ديگه ما امشب مي ريم
- ما؟؟؟
- من وتو وارميا
- دور منوخيط بکش
- نداشتيما؟
- حوصله بيرونو ندارم
- مي دونم به خاطر ارميا نمي خواي بياي .افاده نيا
- حالا هرچي
- نميشه که ارميا نياد ما تا نيمه هاي شب مي خواييم گشت بزنيم توحساب کن دوتا دختر تنهايي.....
شميم به ميان حرف اوآمد:
- بروبابا توهم
نسکافه اش را برداشت وتکه کيکي رادردهانش گذاشت وبه سمت اتاقش راه افتاد.الميراگفت:
- کجاميري؟قهر نکن نازنازي
- قهر کيلوچنده ؟دارم ميرم ببينم مي تونم يه خاکي به سرم بريزم بانه؟اندازه پرونده هاي يه سال بايگاني داده تايپ کنم
الميرا درحالي که مي خنديد گفت:
- الميرا به فداش .تا امشب تموم کن من بدون تو نميرم
الميرا درحالي که جلوي آينه قدي آويزشده درراهرو شالش را مرتب مي کرد داد زد:
- شميم زود باش ديگه مردي؟
صداي شميم را ازتوي اتاق شنيد:
- اومدم اومدم
- زودي بيا اين رئيست اعصاب معصاب نداره ها
شميم ازاتاقش بيرون آمد.0
- خيله خب حالا
الميرا به طرف اوبرگشت تا جوابش را بدهداما با دهان باز سرتاپاي شميم را نگاه کرد وسوت بلندي کشيد:
- اينو ببين ...هلوبپرتوگلو...چه خوشتلي شميم جون
- نه بابا
- به جون تو
- بيا بريم رئيسم عين برج زهره ماره ها !!!
الميرا بلند خنديد.باهم ازخانه بيرون رفتندوسوار ماشين ارميا شدند.ماشين با تک گاز ارميا مانند پرنده ازجا کنده شد...
- ميگم داداشي پليس مليس دنبالته؟
ارميا خونسرد خواهرش را نگاه کرد ودنده را جابه جا کرد.الميرا که سرعت را بيشتر ديد ازحرص گفت:
- تو که بدتر کردي! ارميا گلي ..گلي ..گلي ....
ارميا که ازلجبازي خواهرش هم خنده اش گرفته بود وهم ازاسم خودش حرص مي خورد بازهم دنده را بيشتر کرد وپدال گازرا محکم ترفشرد.الميرا خودش را به صندلي ماشين چسباندوآب دهانش را قورت داد.
- ارميا حالا ما دوتا هيچي به اون دختر بيچاره که دست ما امانته رحم کن
ارميا ازآينه نگاهي به شميم انداخت وگفت:
- اون خودش يه پا شيطونه الانم داره کيف مي کنه مگه نه خانم خرسند؟
شميم نگاهي به چشمهاي خاکستري قاب شده درآينه انداخت وچيزي نگفت.الميراگفت:
- هيچکي مث توخل نيس...ارميا چرا داري ويراژميري ؟...وويي الان مي خوريم به اين ماشينه...بازديشب کبري يازده نگاه کردي؟
شميم آروم مي خنديد...
- پياده شو شميم
شميم نگاهي به بيرون ازماشين انداخت.ساختماني چندطبقه را پيش رو داشت.تالاروحدت.....(مگه قرارنبود بريم پارک؟)
هنوز متعجب بيرون را نگاه مي کرد که صداي الميرا راشنيد:
- توکه هنوز تو ماشين نشستي پياده شو ديگه
ازماشين بيرون رفت وارميا دکمه ريموت را زد.هرسه نفربه سمت ساختمان حرکت کردند.درواقع الميرا وشميم به دنبال گامهاي بلند ارميا تند تند راه راه مي رفتند.شميم که هنوز پاسخ سوال هاي خود را نگرفته بود آرام الميرا به گفت:
- کجاداريم ميريم؟
الميرا نگاهي کوتاه به او انداخت ولبخند زد وگفت:
- بيا مي فهمي
- برو ديوونه
به ارميا نگاه کرد .خلاف جهت آن ها مي رفت.چندپسرجوان وتعداد اندکي دختردور او را گرفته بودند و به همراهش راه مي رفتند.
- الميرا پس داداش گلت کجا رفت؟
- رفت پي کارش
- مااينجا چيکارمي کنيم ؟
- آپولو هوامي کنيم !
- زهر مار
- بيا بشين تاچند دقه ديگه همه چيزرو ميفهمي
شميم که به شدت کنجکاوشده بود ازحرص اداي الميرا رادرآورد وحرفايش را تکرارکرد.الميرا ريزريزمي خنديد.
- اِ الميرا اين آدما کجا بودن ؟چرا انقداينجا دخترپسره؟
- خب خره روبروتو يه ديدبزني بدنيسا
- اومديم تئاتر؟
- نه
- پس اون سن برارقصيدن منه؟
- مي فهمي
- الميرا بلند مي شم تا مي خوري مي زنمتا
- بشين بابا
- پس رئيس ما چرا نيومد؟نکنه دزديدنش؟نه بابا آدم قحطه ! اَه اَه
الميرا که ازسوال وجواب هاي شميم خسته بود سقلمه اي به پهلوي او زد تا ساکت شود.چنددقيقه بعد که جمعيت سالن را پرکرده بود وهمه برروي صندلي هاچشم به روي سن دوخته بودندچراغ ها يکي يکي خاموش شد وتاريکي وسکوت همه جارا فراگرفت.پرده مخمل وقرمزرنگ روي سن کم کم بازمي شد وچراغ ها کم کم نور آن روشن مي شد .وقتي پرده کاملا ازحرکت ايستاد همه چيز مورد ديد بود.درگوشه اي ازسن يک ارگ روي پايه اي مشکي قرارگرفته بودودراطراف آن بلندگوها وميکروفون ها جاي داده شده بودند.شميم با بهت به همه چيز نگاه مي کرد.درجايگاهي بلندترازسکو پسري جوان پشت تعداي وسايل وانواع سازهاي موسيقي قرارداشت.آهنگ ملايمي شروع شد وبه دنبال آن به ترتيب آهنگ سازها وارد صحنه شدندوپس ازتعظيم کوتاهي به سمت جايگاه خود رفتند.بعدازآن آهنگ ريتم تندتري گرفت .درهمين موقع خواننده ازبين نورهاي سياه وسفيد روي سن ودودهايي که ازروي آن بلند مي شد جلوي مردم تعظيم کرد.همه دختروپسرها ايستاده بودند وازميان جمعيت صداي جيغ وسوت وکف زدن به گوش مي رسيد.شميم با دهاني باز نظاره گر همه چيز بود .الميرا بالبخندگشادي ازروي صندلي بلند شده بود وبه تبعيت ازهمه خواننده مورد نظررا تشويق مي کرد.
--------------------------------------------------------------------------------
- پاشو ببينش الهي قربون قدوبالاش همه دخترارو دنبال خودت مي کشوني
شميم با تعجب ازروي صندلي بلندشد وبه روي سن چشم دوخت.چشمهايش ازديدن خواننده جوان چهارتا شد:
- ال...الميرا اين ...اين که ارميائه؟
- صبح بخير
- مگه ارميا خوانندس؟
- آره يه چندسالي ميشه اما خيلي کم اجرا داره بيشتر برا دل خودش مي خونه اما طرفداراشم به اندازه موهاي سرتوئن!
همه با اشاره دست ارميانشستن وسکوت همه جارا فراگرفت.به نظرمي رسيد که خواننده قصدخواندن دارد.آهنگ شروع شد وارميا پشت ميکروفون وسط سن ايستاد.شميم ازسرتاپاي اورا ازنظرگذراند.لباسهايش را عوض کرده بود .پيراهني اندامي وتنگ به رنگ مشکي با شلوارجين همان رنگ به تن داشت.يقه هاي پيراهنش رابازگذاشته بود به طوري که سينه مردانه وگردنبندزيباي طلا سفيدش را به نمايش مي گذاشت.نگاه شميم به روي دستهاي ارميا کشيده شد.دستبندي ازجنس گردنبندش دريکي ازدستانش وساعتي نقره اي رنگ دردست ديگرش بود.موهايش را هميشه به سمت بالا حالت مي داد.اما آن شب ارميا نيمي ازموهايش را به سمت بالا ونيمي ديگر رادرصورت خودريخته بود.همان مدلي که پيشترجوان ها ازآن استفاده مي کردند.وقتي ارميا اولين بيت شعرش را خواند صداي سوت وکف زدن همه جارافراگرفت.
1.
تو رو دوس دارم
I love u
مث حس نجیب خاک غریب
the way I love the iocent sense of being in a strange lan
تو رو دوس دارم
I love u
مث عطر شکوفه های سیب
the way I love the scent of apple blooms
تورو دوس دارم عجیب
I love you strangely
تورو دوس دارم زياد
I love u in abundance
پس چطور دلت میاد
So how could u?
تنهام بذاری منو؟؟؟
leave me alone?
تو رو دوس دارم
I love u
مث لحظه ی خواب ستاره ها
the way I love the moment stars go to sleep,
تو رو دوس دارم
I love u
تورو دوس دارم عجیب
I love u strangely
تورو دوس دارم زیاد
I love u in abundance
چطور پس دلت میاد
so how could u
منوتنهام بذاری ؟؟
leave me alone?
توی آخرین وداع
In the last farewell
وقتی دورم از همه
When I am away from all
چه صبورم ای خدا
Oh how patient I am G-dا
دیگه وقت رفتنه
it is now time to go
تورو می سپرم به خاک
I leave you with the earth
تورو می سپرم به عشق
I leave you with the love I have for u
برو با ستاره ها
Go with the stars
تورو دوس دارم
مث حس دوباره ی تولدت
تو رو دوس دارم
I love you as I love
مث خواب خوب بچگی
the good sleep of an infant,
بغلت میگیرم و میرم به سادگی
I take you in my arms and walk away so easy
تو رو دوس دارم
I love you
مث دلتنگی های وقت سفر
as much as I love missing you when its time to go,
تورو دوس دارم
I love you,
مث حس لطیف وقت سحر
دیگه وقت رفتنه
it is now time to go
تورو می سپرم به خاک
I leave you with the earth [ I burry you]
تورو می سپرم به عشق
I leave you with the love I have for u
بروبا ستاره ها
Go with the stars
تورو دوس دارم
I love you
مث حس دوباره ی تولدت
the way I love the feeling of you being born again,
تو رو دوس دارم
I love you
وقتی می گذری همیشه از خودت
When you always sacrifice yourself
صداي آهنگ وجيغ کشيدن ها درهم آميخته بود...صورت ارميا زيرنور افکن هاي آنجا زيبا تر به نظرمي رسيد وشميم ازبين همه فقط چشمهاي پرازغم ارميا را مي ديد.......
I love you as I love
تو رو دوس دارم
خواب خوب بچگیمث
the good sleep of an infant,
بغلت میگیرم و میرم به سادگی
I take you in my arms and walk away so easy
تو رو دوس دارم
I love you
دلتنگی های وقت سفرمث
as much as I love missing you when its time to go,
تورو دوس دارم
I love you,
مث حس لطیف وقت سحر
like the way I love the soft sense of dawn,
Like a child I will
مث حس کودکي
تورو بغلت میگیرمو
I take you in my arms and
این دل غریبمو
this lonely heart of mine I will
با تو می سپرم به خاک
burry along with you
توی آخرین وداع
وقتي دورم از همه
چه صبورم ای خدا
how patient I am oh G-d,
دیگه وقت رفتنه
it is time to go after all
تورو می سپرم به خاک
I leaveyou to the earth
تورو می سپرم به عشق
I leave you with the love I have for you
برو با ستاره ها
Go with the stars……
آهنگ تمام شد ودوباره صداي کف زدن وتشويق هاي دختروپسرها بلندشد.شميم دگرگون ترازآن بود که بتواند دست بزند واورا تشويق کند.هنوز نگاهش روي چشمهاي خاکستري ارميا بودکه موقع خواندن صورت سفيدوزيبايش را مزين کرده بود.سوالي مرتب درذهنش تکرارمي شد واورا آزارمي داد:(چرا غم ؟؟چرا غم ؟؟)بعداز چنداجراي ديگر ارميا ازپشت ميکروفون بيرون آمد وروبروي همه شال مشکي رنگي که دور گردنش خود انداخته بودرا بيرون آورد وبا تکان دادن آن به تشويق هاي دوستارانش ابراز علاقه کرد.نيمي ازتماشاگران به دور اوجمع شدند وازاوامضا مي گرفتند.نيمي هم دسته گل وهديه هايي تقديمش مي کردند.صداي الميرا هم نتوانست نگاه شميم را از ارميا جداکند...
- اِ...چرا گريه کردي ؟نکنه تو هم عاشقي؟؟؟
شميم متعجب چشم ازارميا گرفت ودست به گونه هاي خود کشيد.خيس اشک بود(يعني چي ؟من کي گريه کردم خودم نفهميدم )
- بابا تو ديگه دست مجنون مارو ازپشت بستي .پاشو بريم پيش گلي
وبدون اين که منتظر جوابي ازشميم باشد دست اورا کشيد وبه جلو حرکت کرد.شميم تا روبروي ارميا رفت اما جلوتر حرکت نکرد ودستش را ازدست الميرا بيرون کشيد.
- من جلوتر نميام
- چرا؟
- نميام زوره ؟مي خوام ازدور نگاه کنم
- حقا که تو هم عين رئيست يه دنده اي
شميم فقط پوزخند زد(غلط مي کنه همه جا رئيس من باشه) درهمان حين نگاهش درنگاه ارميا که درميان جمعيت گيرافتاده بود قفل شد.اوچشمان ارميا را زيباترين نقاشي ازطرف خداوند مي دانست ازنظر شميم چشمان رئيس جوانش آن شب با آن غم مخفي ديوانه کننده بود.هنوز نگاهش ميخکوب چشمان ارميا بود که ارميا زودتر ازاو نگاهش را برگرفت ومشغول امضادادن شد.تا وقتي که ارميا ازساختمان بيرون مي رفت وسوار ماشين مي شد جمعيت همراه او راه مي رفتند.دختري به سمت آنها مي دويد وتند تند نفس نفس نفس مي زد .درحالي که ارميارا صدامي کرد خودش را ازبين همه به او رساند ودستانش را به گردن ارميا آويز کرد وصورتش رامحکم بوسيد.صداي سوت کشيدن ها بالارفت.شميم با بهت به همه آنها نگاه مي کرد(نيشاتو ببند پسره بي حيا معلومه که بايد خوشت بياد.دختره هرچي روغن وگريس مريس بوده زده رو صورت واموندش معلومه که بايد خوشت بياد....چطور اين پسره يهو معروف شد؟جلل خالق !ما که بخيل نيستيم ولي مردمم خوب بيکارنا! آخه يه بچه جيگول اين همه دنگ وفنگ داره ؟!)
--------------------------------------------------------------------------------
سه نفري سوار ماشين شدند وارميا باتک گازي سريع ازبين همه به سرعت دور شد. به پارک جمشيديه رسيدند.پياده شدند وبه راه افتادند.بعداز مدتي قدم زدن روي نيمکتي نشستند ودور وبر را تماشا مي کردند.شميم زيرچشمي نگاهي به ارميا انداخت .موهايش را ساده زده بود ولباسهايش را عوض کرده بود.باارمياي يک ساعت قبل زمين تا آسمان تفاوت داشت.دوست نداشت سکوت بينشان ادامه داشته باشد آرام با الميرا حرف زد:
- الميرا
- هوم ..
- ارميا چندسالشه که انقد پيشرفت کرده ؟
- بيست وسه.سنش کمه اما صداش خيلي تو دل بروئه جوونا هم خيلي صداشو مي پسندن برا همين پيشرفت کرد
- آره قشنگ مي خونه
- جدي گفتي؟
- حالا انقد داد بزن تا بفهمه .صداش قشنگه خودش که نيس اَه اَه
- هويي......
- الميرا درست حرف بزن
- اينو من بايد به تو بگم ،بعدم داداشم انقد خوشکله که دخترا به جاي اون ازش خواستگاري مي کنن
- ايش...
صداي ارميا گفت وگوي آن ها را قطع کرد.شميم به سمت چپش که ارميا نشسته بود نگاه کرد.کمي آن طرف تراز ارميا پيرزني تنها روي چمن ها نشسته بود که ارميا با اوکل کل مي کرد:
- هان چيه ...؟؟؟ننه جون پاشو بيا بزنم پاشو والله تعارف نکن
پيرزن با چشم غره اي به ارميا سرتاپايش را نگاه کرد وگفت:
- پچه بي تربيت حرف زدنتم عين لباسات وموهات زشته .عجب دوره زمونه اي شده ها ..
- نه مي خواي بذارم عين موهاي تو وز وزي شه هيچکي طرفم نياد مث تو موس بکشم؟
الميرا بازوي ارميا را کشيد:
- ارميا زشته جاي مامان بزرگمونه
- اينارو ول کني ازصدتا دختر هم ....
با ديدن قيافه درهم شميم حرفش را بريد وروبه پيرزن ادامه داد:
- ننه جون من عذرمي خوام منو ببخش
پيرزن لبخندي پيروزمندانه زد:
- ديدي منت کشي کردي؟
چشمان ارميا چهارتا شد روبه الميرا وشميم گفت:
- ببين من ديگه کاريش نداشتما کِرم ازخود عجوزشه
وبعد برگشت به طرف پيرزن وگفت:
- حالا که آشتي کردي بيا باهم دوست شيم ؟
شميم با لبخند لب به دندان گرفت وبه پيرزن نگاه کرد که ازعصبانيت چشمايش را روبه ارميا چپ کرده بود.ارميا گفت:
- ببين شمارمو مي دم برو امشب فکراتو بکن بهم زنگ بزن .من دنبال يه دختر خوب مي گشتم خب ...دختري ديگه ؟شوهر موهر که نداري داري؟؟
همان موقع پيرزن باعصايش به طرف ارميا خيز برداشت وارميا سه متر ازجايش پريددرحالي که فرارمي کردگفت:
- وااااااااااي.... چرااين يهو فعال شد؟
پيرزن مي دويد وعصايش رادرهوا تکان مي دادوارميا هم ازروي هرچيزي که سرراهش بود مي پريد ومي خنديد.وقتي پيرزن خسته ازدويدن دست ازدنبال کردن ارميا برداشت .برگشت وهمان طورکه ازجلوي الميراوشميم ردمي شد زيرلب چيزي گفت ورفت.ارميا باخنده به سرجايش برگشت والميراگفت:
- چرااين موهاي بي صاحابتواينجوري مدل مي دي که مردم گيربدن بهت؟
- به مردم چه؟من اگه موهامودرست بزنم که مردم مي فهمن کي ام نمي تونم اذيت کنم
شميم لبخندزدولبخندش ازديدارميا پنهان نماند.
- هاببين اين شميمه عين من خوشش مياد لبخنداي ژکوند مي زنه
- نخيرم ...زيادي براخودت نوشابه بازنکن هيچم ازاين لوس بازيات خوشم نمياد
- دارم برات...نمي دونم من لوسم يااون منشيه که پشت سررييسش بيست چهارمترزبونشوميده بيرون؟
- الگويي که رئيس باشه ديگه توقعي ازمنشي نيس
- بچه اگه من الگوت بودم که توانقدزبون دراز نمي شدي
- حقيقت تلخه
- بگوکم آوردم
الميرابي حوصله بلندشدودرحين راه رفتن گفت:
- من که حوصله شمادوتا رو ندارم انقدتاصبح به پروبال هم بپيچين تابمي رين
شميم هم به تبعيت ازاوبلندشدودنبالش راه افتاد.
- اِکجا رفتين پس؟بي معرفتاصبر کنين داداش گليتونوببرين گربهه مي خورتش
شميم والميرانگاهي به هم کردندوخنديدند.
- من بستني قيفي مي خوام شماها مي خورين ؟
الميرانگاهي به شميم کردوگفت:
- توچي مي خوري برات بخره ؟
- همون قيفي
الميراروبه برادرش گفت:
- پاشوبرو مااينجا مي شينيم
ارميارفت وبا بستني وچندبسته چيپس وپفک برگشت.
- اين همه خوراکيوکي بخوره ؟
- خودم...صابون به دلتون نزنين همش مال خودمه
الميراشکلکي درآوردوگفت:
- کاردبخوره به اون شکمت
يک ساعت بعد ارميا کيسه هاي جلويش راکنار زد وهمانطور که با موبايلش بازي مي کردگفت:
- الي ...يکيو پيداکن اين خوراکيارو بريز توحلقش پولام حيف وميل شد.
- به جهنم مگه تونبودي مي گفتي همشو خودم مي خورم
- بابا من به فکر شکم اين شميم بودم ترسيدم کم بگيرم سهم منم بخوره
شميم براق شد:
- خيلي پرروييا هي هيچي نمي گم بدتر مي کنه
ارميا که قصداذيت کردن شميم را داشت زبانش را بيرون آورد وشکلکي براي شميم درآورد.شميم رويش را به طرف ديگري کرد والميرا مي خنديد.
- اِ اِ الميرا اونجارو ..مشتريشو پيداکردم
- کوکجا؟
ارميابدون اين که جواب الميرا رابدهد به سمتي حرکت کرد وچنددقيقه بعددرحالي که دست دخترکي چهار پنج را دردست داشت کنارالميرا نشست.
- عمو جون پفک مي خواي ؟
- اوهوم
- اول بگو اسمت چيه ؟
الميرا سرش رانزديک گوش برادرش کرد وگفت:
- اين بچه رو ازکجا آوردي ؟نمي گي پدرومادرش دنبالش مي گردن
ارميا بي خيال سرتکان داد ورو به دخترک گفت:
- آها نگفتي اسمت چيه عمو؟
- گفتم اسمم نازگل
- اِ چه جالب اسم منم ارميا گل
شميم والميرا پقي زدند زير خنده.ارميا بسته ي خوراکي را به دست دختر داد واورا بلند کرد:
- حالا برو پيش مامان بابات ...ببين اونجا نشستن رو اون نيم کت سبزه ديديشون؟
- آره ملسي عمو باي باي
- باي باي مفت خور
درهمان حال هنوز دخترک دور نشده بود که ارميا يک پايش را جلوي قدم هاي او گرفت ودختر کوچک محکم برروي چمن ها افتاد.
- خاک تو سرت ارميا چيکارش داري آخه ؟
ارميا رو به دخترک گفت :
- آخ آخ عموجون خوردي زمين؟عيب نداره کوچولو بزرگ ميشي يادت ميره ديگه مواظب باش خب؟
دختربچه سري تکان داد وبه سرعت ازآنجادور شد.الميراگفت:
- پاشوبريم خونه امشب يه ريز واسه مردم دردسر درست کردي.نه به محبتت نه به زمين زدنت آخه به بچه چيکارداشتي تو؟
- ديدم خوراکيام زياديشه خواستم رودل نکنه
شميم پوزخند زد:
- خسيس بايد جلوت لنگ بندازه به خدا!
- نشنيدم چي گفتي؟
- اون ديگه ازکريته
- شليل جون توجه داري ايده هات خيلي قديميه ؟
- به تو ربطي نداره قرميا جون..توبرو همون غارغارتو بکن
- ببين ببين مستقيما داره به خواننده کشورش توهين مي کنه
الميرا دراين بين به اسمهاي آن دو مي خنديد.وقتي قصر برگشت به خانه راکردند درحيني که راه مي رفتند ارميا به همه تيکه مي پراند:
- خانم شماره بدم ؟...هه اينو نيشاتو ببند تعارف کردم .......................کوچولوساعت داري ؟خوش بحالت ماکه نداريم .......................اي واي اي واي سوسک روسرته ...چراغش کردپس؟..................ننه عينک نداشتي ؟خب قربون قدوبالات چرا ته استکاناتو کندي زدي به چشات؟
نيمه هاي شب بود که به خانه رسيدند.ارميا شميم والميرا را به خانه ي آقا فريد رساند وبه خانه خود رفت.شميم روي تخت دراز کشيدبا ياد لحظه هاي چندساعت قبل لبخند به لب به خواب رفت........
* * *
- الي مامان بابات رفتن
- خب به سلامت .بيا کنار توهمش بايد وايسي کنارپنجره ديدبزني ؟مگه خودت ناموس نداري؟
شميم بالشي را ازکنارميزتحريربرداشت وبه سمت الميراپرت کرد.الميرابادست بالش راگرفت وشکلکي براي الميرادرآورد.شميم گفت:
- الميرا بيا بخوابيم ديروقته ها
- سرکارکجايي؟ساعت دهه
- خب ديره ديگه نيس؟
- نه تازه سرشبه لاتاس
- پس بيداربمون
وبه دنبال اين حرف بلندشد وچراغ راخاموش کرد.
- شميم ديوونه روشنش کن مي ترسم
- به من چه پاشو بروبيرون
- ديوونه ديوونه
- داري توآينه نگاه مي کني؟
- مرض
- الي ...الي گوش کن ..صدا ..صدا مياد
- صداي چي ؟
- گوش کن ...گيتاره ..ارم...ارميا
- خيله خب توهم چراهول کردي؟وقتي دلش ميگيره انقدمي خونه که خوابش ببره
- آخي
- دلت سوخت
- اوهوم
- بسکه خري
- هيس ....بذارگوش کنيم ..ميگم بريم پايين ؟
- بفهمه مااونجاييم قاتي مي کنه ها؟
- نه يه جوري مي ريم مارو نبينه
- باشه
هردو آرام آرام وپاورچين ازاتاق بيرون آمدند وهرکدام روي پله اي نشستند وازبالا درآن تاريکي سالن ارمياراتماشاکردند.کنارپنج
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
- الي ...الي ...
- هان؟
- بيا ببين
- بازرفتي دم پنجره بيا کنارزشته
- برو بينم حياط شما هم زشت وخوشکل داره ؟
- جون خودت گفتي وباور کردم ؟کي تو کوچه س؟
- قرميا جون
- همون گفتم يه چيزي هس نگو گلي دم دره
- ماشين جديدخريده
- کارشه دوسه ماهي يه بارعوض مي کنه.چه رنگيه ؟
- بي ام وه مشکي
- عزاي عشقشه
- چه بي کار!
- بيا بريم
- نمي خوام
- بيا بدبخت اخراجت کرده مي خواي پشت پنجره هم ببيندت ازخونه پرتت کنه بيرون ؟بيا بريم
- دوش ندالم زوله؟
- شميم!
- باشه باشه ولي قول بده من به داداش گلت غذا بدم خب؟
- باشه حالا بريم
وارد آشپزخانه شدند .هردوبه کمک زهره خانم رفتند.ارميا واردآشپزخانه شد وبه همه سلام داد.مادرش باخوش رويي جواب داد واورا سر ميز ناهار نشاند تابرايش غذابکشد.
- مامان پس بابا کجاس؟
- حمام .گفت شما ناهاربخورين من دورميام
ارمياباپوزخندگفت:
- مگه چندسال حمام نرفته ؟
زهره خانم به ارميا چشم غره رفت ولي ارميا آهسته به خواهرش گفت:
- الميرا پاشو برو سروگوش آب بده ببين تنهاس؟
- کي ؟
- باباروميگم
الميراپقي زد زيرخنده:
- خاک توسرت ...بي تربيت
شميم که حرفهاي آن دوراشنيده بود لب به دندان گرفت وروبه الميراسرتکان داد.
- شميم جون لطف کن دوغ رو بريز توپارچ
- چشم
- چشمت بي بلا عزيزم .الميرا بشقاباروبيار غذابکشم
- مامان چرا ارميا کمک نکنه؟تحفه س نشسته مارو ديد مي زنه؟
ارميا گفت:
- الميرا کتک مي خواي ؟
- توخفه!
زهره خانم که ازبحث وجدل بين بچه هايش ناراضي بود گفت:
- بسه ديگه سرظهري کلمو خوردين ..برين بشينين ناهارتونو بخورين
هرچهار نفرسرميز نشستندومشغول غذاخوردن شدند.شميم هرلحظه اي يک بارنگاهي به ارميا مي کرد وسرش راپايين مي انداخت.دلش مي خواست زودتر غذا ي ارمياتمام شود.باخيال راحت ليوان خودرا برداشت ونوشابه را سرکشيد.زهره خانم والميراهم آرام آرام غذامي خوردند......
يکدفعه صداي سرفه هاي بلند وپياپي ارميا راشنيد.بالاخره غذايش راتمام کرده بود.ارميا تند تند سرفه مي کرد واشک چشمانش را پرکرده بود.دربين سرفه هايش به سختي گفت :
- آب.. .آ..ب آتي...آتيش ....گرفتم
الميرا سريع ليواني ازآب را به دست برادرش داد.ارميا تاته آن راسرکشيد.زهره خانم گفت:
- چت شد مادر؟مگه چي خوردي ؟
- دوغ رو کي درست کرده بود؟
- من درست کردم
- مامان جون اين وامونده که عين زهرمار مي مونه .چندتا قاشق فلفل ريختي توش ؟
- خدامرگم بده من که نمک ريختم توش چطور فلفل دراومده؟
الميراگفت:
- خب حالا چيزي که شده ...اين ارميا هم زيادي شلوغ مي کنه غذاتونو بخورين
ونگاهي به شميم کرد وباهم ريز ريزخنديدند.شميم بي خيال به خوردنش ادامه داد وهمين رفتارش باعث شد ارميا باشک به او نگاه کند.اززير ميز باپاشنه ي يکي ازپاهايش محکم برروي انگشتان پاي شميم کوبيد.شميم درحال غذاخوردن برنج توي گلويش پريدو سرفه هايش شروع شد.زهره خانم متعجب به آنها چشم دوخته بودو الميرا به کارهاي آن دومي خنديد.
- بيا شميم جون بيا آب بخور مادر
- نه ممنون خوب شدم نمي خواد
- ارميا توخوبي ؟
- بله مامان جون بهتر ازاين نميشم
نگاهي به شميم کرد وخنديد.شميم زير لب گفت:
- رو آب بخندي ايشاالله !
- مامان دستت دردنکنه
- نوش جونت عزيرم ...ارميا ...بازکجا ميري؟
- همين جام فعلا هستم عصر بيرون کاردارم
الميرا سريع گفت:
- گلي جون ما فردا کلاس داريم مياي ببريمون؟
- الميرا داري رو اعصابم راه ميريا هيچيش نمي گم بازتکرارمي کنه
- ببخشيد ببخشيد ديگه نمي گم مياي صبح پيشمون ؟
- نه .همين کم مونده ديگه سرويس بچه مردسه ايا بشم !
- بدجنس
ارميا بدون توجه به الميرا ازآشپزخانه بيرون رفت.شميم به قيافه پکر الميرا نگاه کرد وهمانطور که ظرفهارا جمع مي کرد گفت:
- ناراحت نشو خوشکلم واحدارو ساختن برااين روزا ..پاشو بيا کمکم ظرف آبکش کن
باکمک هم ظرفهارا شستندو شميم الميراومادرش رابيرون فرستاد تا خودش براي آنها چاي بريزد.
- زحمت کشيدي دخترم
- زحمتي نيس زهره خانم وظيفمه
ارميا خنديد:
- اينوخوب اومدي
زهره خانم به ارميا چشم وابرو بالا دادوشميم دور ازچشم او به ارميا شکلک درآورد.
- بفرمايين
- مرسي شميم جون بيا بشين پيش من
- چشم آقاارميا شما چاي نمي خوايين؟
- کي گفته نمي خوام ؟چرا بياري مي خورم
زهر خانم گفت:
- ارميا؟تو کي چاي خور شدي مانمي دونستيم
- از روزي که توشرکت اين مش کريمو استخدام کردم ساعتي نشده که به جاي نسکافه برام چاي نيورده باشه چلمون کرده به خدا
زهره خانم به شميم که ايستاده بود نگاه کرد وگفت:
- دخترم چرا همين جور واستادي وسط سالن برو چاي شو بده بيا بشين
شميم به سمت ارميا قدم برداشت وراه افتاد...ارميا با لبخند وخيره خيره به قدم هاي او چشم دوخته بود ..قدم هايش را آهسته مي شمرد:
- يک .....دو .......دو....بيا ديگه ...آها ...سه حالا
وهمان موقع شميم بين زمين وآسمان معلق شد وبعدهم با کمر محکم به زمين خورد.صداي خنده ارميا بلند شد.زهره خانم وارميا بانگراني به سمت شميم رفتند واورا بلند کردند.الميرابه برادرش گفت:
- اي بميري ايشالله کارتوبود نه؟
- به من چه ؟رو زمين صاف صاف داره راه ميره خودش کوره
برچسب:
نویسنده: فاطمه